الا ای طوطی گویای اسرار مبادا خالیت شکر ز منقار
سرت سبزودلت خوش بادجاوید که خوش نقشی نمودی از خط یار
سخن سربسته گفتی باحریفان خدا را زین معما ژرده بردار
بروی ما زن از ساغر گلابی که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد بر پرده مطرب که میرقصند با هم مست و هوشیار
.
.
.
بیا و حال اهل درد بشنو به لفظ اندک و معنی بسیار
تا نظر شما چی باشه ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 15:10  توسط شمیم
|
از همه دوستام متشکرم ...
در ضمن آرزوی قبولی طاعات و عباداتتان را دارم ...
و امیدوارم در شب قدر امسال سال خوبی را برای خود آرزو کرده و رقم زده باشید ...
عیدتان پیشاپیش مبارک ...
تقدیر جدیدتان نیز مبارک...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 16:4  توسط شمیم
|
یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت :
ای پسر چندانکه تعلق خاطر آدمیزاد به روزی است ، اگر به روزی ده بود ی به مقام از ملائکه در گذشتی .
فراموشت نکرد ایزد در آن حال که بودی نطفه مدفون و مدهوش
روانت داد و طبع و عقل و ادراک جمال و نطق و رای و فکرت و هوش
ده انگشتت مرتب کرد بر کف دو بازویت مرکب ساخت بر دوش
کنون پنداری ای ناچیز همت که خواهد کردنت روزی فراموش
گلستان سعدی باب هفتم حکایت هفت
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 13:9  توسط شمیم
|
سلام ...
دوست دارم وقتی چیزی براتون مینویسم نظرتونو در موردش بدید ...
مثلا بگید موافقم یا مخالفم یا من اینطور فکر نمیکنم ...ووو...
بنویسید چطور فکر میکنید مگر نه احساسم اینکه دارم کار بیهوده انجام میدم ...
شایدم برای نظر خودتون ارزش قایل نیستید ...
نمیدونم دلیل اینکارتون چیه ؟؟؟؟
برام بگید از نظراتتون ...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 13:44  توسط شمیم
|
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 20:1  توسط شمیم
|
سلام ... کم پیدایید ... با همتونم ...

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت .
عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد .
در تمام زندگی اش او همان کارهایی را انجام داد که مرغها میکردند ،
برای پیدا کردن کرمها و حشرات زمین را میکند و قد قد میکرد
و گاهی با دست و پا زدن بسیار کمی به هوا میپرید.
سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد .
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز ابرها دید .
او با شکوه تمام با بالهای گشوده طلایی اش بر خلاف جریان شدید باد پرواز میکرد.
او بهت زده پرسید: این کیست ؟
همسایه اش گفت این یک عقاب است ،سلطان پرنده ها و متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم .
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد .
زیرا فکر میکرد یک مرغ است .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 11:13  توسط شمیم
|
این لنگره برای کشتی مون خیلی بزرگه ،
واسه همین نشستیم ، داریم فکر می کنیم با همدیگه .
اگه ولش کنیم به امون خدا ، خودمون گم و گور میشیم .
اگه زور زورکی بذاریمش توی قایق مون ، غرق می شیم .
اگه هم همین جور بشینیم و هی راجع بهش صحبت کنیم .
تا چشم به هم بزنیم سفرمون دیر میشه و معطل می مونیم .
به هر حال قطعا واسه دریانوردها می تونه خیلی بد باشه
که لنگرشون برای کشتی ، زیادی بزرگ باشه .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 17:1  توسط شمیم
|
روشنی را بچشیم ...
شب یک دهکده را وزن کنیم ، خواب یک آهو را .
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم .
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم .
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد .
ونگوییم که شب چیز بدی است .
ونگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ .
وبیاریم سبد
ببریم اینهمه سرخ اینهمه سبز .
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 9:5  توسط شمیم
|
در انتظار یک انتخاب هدفدار ...
مردم ایران انتخاب میکنند ...
درست مثل انتخاب راه حق از باطل ...
اینبار نیز انتخاب میکنند آنرا که شایسته میبینند ...
آنرا که در محدوده وظیفه خویش موفقیت بدست آورده ... بدون قدرت ...
آنرا که از خود میدانند ... و به خود نزدیک میبینند ...
یک انسان چند بعدی که قصد خدمت دارد ...
مردم ایران مردان متفاوتی را تجربه کردند ...
و اکنون گاه انتخاب است ...
باید انتخاب کرد تا به جبر برایت انتخاب نکنند ...
آنانی که یا فراموش کرده اند و یا منافع خود را در خطر میبینند ...
آخر این بازی به کجا می انجامد ؟؟؟؟







+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 9:17  توسط شمیم
|
از انتخابات چه خبر ؟
من که رایم و دادم و از خدا هم خواستم اونی سر کار بیاد که خدا دوست داره ...
البته سنت این بوده که همیشه طلب منجی برای مردم ایجاد بشه و از خدا بخواهند که دیگه فقط تو
میتونی درستش کنی ای خدا ... تا ظهور منجی اتفاق بیفته ...
یعنی به تنگ اومدن ... یعنی یکدل شدن
به این میگند یتیم شدن ... الم یجدک یتیما فآوی
میدونید ... همش فکر میکنم تو این چهار سال یعنی روزی هست که منجی ما ظهور کنه ...
اونوقت دیگه جایی برای ناله و زاری نمیمونه ...
بهمون زندگی بر میگرده ... و یخمون باز میشه ...
الهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 10:24  توسط شمیم
|
چقدر این بچه ها پاکند ... 
چقدر مظلومند و ما چقدر ظالم و مغروریم ...
وقتی میبینم مادرو پدری به خاطر خستگی کار به بچشون اخمو تخم میکنند ...
دلم میخواد داد بزنم که مگه شما تو زندگیتون جز رسیدگی به بچه تون کار دیگه ای هم دارید ؟
یا به قول مادر بزرگم : مگه براتون نامه فدایت شوم فرستاده بود که "منو به دنیا بیارید " ؟
چقدر پاکند و معصوم ...
وقتی فکر میکنم همه این آدمهای خوب و بزرگ و اون بد و کثیفا همه بچگی و پدر و مادر داشتند ...
پیش خودم میگم چند تا از ما بزرگترا قاتل توانایی های این بچه ها بودیم و چندتامون کمکشون کردیم ...
خدا نکنه هیچوقت همچین تجربه هایی رو پیدا کنیم ... تجربه های بد و میگم ...
تبریک به مناسبت صعود به جام جهانی
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 12:0  توسط شمیم
|
تسلیت به مناسبت ارتحال امام خمینی
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 18:28  توسط شمیم
|

ای روزگار ...
راهش و پیدا کردم
...
آرامش و میگم
...
با رفتن تو دل طبیعت و دیدن چیزهای واقعی
...
دور شدن از دنیای مجازی خودمان
...
صدای خروش رودخانه ها چه زیباست
...
وسبزی درختها
...
و آرامش کوهها
...
چقدر نزدیکند به ما و ما چقدر دوریم از خود
...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 10:0  توسط شمیم
|
همه عالم در انتظار تو میگویند :
خداکند که بیایی

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 9:21  توسط شمیم

نظرتون در مورد قدم گذاشتن تو این مسیر چیه ...؟
چطوریش بهتره ...؟؟؟
تنها ...؟
با یه همراه و همراز ....؟
یا دسته جمعی ....؟
به نظر من که مهم تو مسیر بودنه ...
راستی چه جوری میشه رفت اینجا ...
اگه آدرسشو دارید لطفا تنها خوری نکنید ...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 15:7  توسط شمیم
|